محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2257
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گفت : « چيست » ؟ گفت : « ترا مخير ميكنند كه يا از خلافت كناره كنى و بگويى اين كار شماست هر كه را ميخواهيد براى آن برگزينيد يا از خويشتن قصاص گيرى . اگر از اين دو كار دريغ كنى اين قوم ترا ميكشند . » گفت : « بايد يكى از اين دو كار انجام شود ؟ » گفت : « بايد يكى از اين دو كار انجام شود . » عثمان گفت « اما اينكه از خلافت كناره كنم ، من كسى نيستم كه جامه اى را كه خدا عز و جل به من پوشانيده در آرم » در روايت ديگر هست كه گفت : « اگر مرا پيش آرند و گردنم بزنند بهتر است كه پيراهنى را كه خداوند به تن من كرده در آرم و امت محمد را واگذارم كه به همديگر بتازند . » وثاب گويد عثمان گفت : « اما اينكه از خودم قصاص بگيرم به خدا ميدانم كه دو يارم كه پيش از من بودهاند كسانرا عقوبت ميكردهاند بعلاوه تن من تاب قصاص ندارد . اما اينكه مرا بكشيد ، به خدا اگر بكشيدم پس از من هرگز دوستى نكنيد و پس از من هرگز با هم نماز نكنيد و پس از من هرگز به جماعت با دشمن جنگ نكنيد . » گويد : اشتر برخاست و برفت و تا چند روز ديگر همچنان ببوديم . گويد : آنگاه مردكى بيامد كه گفتى گرگى بود و از دور نگاه كرد ، آنگاه باز گشت و محمد بن ابى بكر با سيزده كس بيامد و چون نزديك عثمان رسيد ريش او را بگرفت و كشيد چندانكه صداى دندانهاى او را شنيدم و گفت : « معاويه برايت كارى نساخت ، ابن عامر برايت كارى نساخت ، نامه ها كه فرستادى برايت كارى نساخت . » عثمان گفت : « برادرزاده ! ريشم را ول كن ! ريشم را ول كن ! »